ستایش می کنم خداوند را برای تکمیل نعمت های او وتسلیم بودن در برابر بزرگی او، و ایمن ماندن از نافرمانی او . ودر رفع نیازها از او یاری می طلبم ، زیرا آن کس را که خدا هدایت کند ، هرگز گمراه نگردد، و آن را که خدا دشمن دارد ، هرگز نجات نیابد و هر آن کس را که خداوند بی نیاز گرداند ، نیازمند نخواهد شد ، پس ستایش خداوند ، گرانسنگ ترین چیز است .
نهج البلاغه – خطبه2![]()
لطفا نظرات ، مطالب وعکس های خودرا برای ما ارسال نمایید تا در وبلاگ به نام شما ثبت گردد .
لطفا ما را در پربارتر کردن این وبلاگ همراهی نمایید .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:35 PM  توسط شهراسری
|
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی دوباره پلک دلم می پرد،نشانه ی چیست؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی کسی که سبزتر است از هزار بار بهار کسی،شگفت کسی،آن چنان که می دانی کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است تویی که درسفر عشق خط پایانی تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارانی تو از حوالی اقلیم هرکجا آباد بیا که می رود این شهر رو به ویرانی کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی قیصر امین پور
الهم عجل لولیک الفرج ![]()
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:24 PM  توسط شهراسری
|
این عکس ها را آقای داود یوسفی فرستادند
.
باز هم ازایشان و از لطفی که به وبلاگ ما دارند تشکر می کنیم و امیدواریم عذر ما را برای تاخیرمان بپذیرند.![]()



لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:22 PM  توسط شهراسری
|
عزیز ونگار ![]()
(قسمت چهارم)
همینکه وارد شد(ملاحسن) بمنزل رو بمادرش کرد و گفت یکمقدار نان برای بنده توی سفر بگذارید ، می خواهم بروم بالاروج برای یک کسبی، اگر نروم آن ازدست بنده خواهد رفت. مادر ، در جواب گفت شما مدت ششماه است در مسافرت بودید حالا تشریف آوردید، مردم میایند دیدن شما بنده در جواب مردم چه بگویم هر قدر اصرار کرد ث،مری نبخشید مادر ناچار شد برای این راه نان گذاشت وملا حسن کتابهای خودش را گرفت روانه شد ، تا غروب رفت برای بالاروج صبح شد رفت پشت بام بنا کرد دعادادن نگار دید هیچکس از اینمرد دعا نمی گیرد ، نگار باخود گفت : خوب است بروم از او دعا بگیرم تا مردم بروند از این دعا بگیرن که این بیجاره کسبی کند کنیزش را فرستاد پیش ملا دعا گرفت . ملاحسن گفت اسم خانم شما چیست ؟ کنیز در جواب گفت نگار .
ملاحسن همه مطلبش به نگار بود . یک نامه بنگار نوشت ، نگار سر نامه را باز کرد دید نوشته است :
شبم تارو گرگان میبرندش دو زلفانت حمایل کن بیا پیش
زکات مس چشمانت ادا کن بگو راه خدا دادم به درویش
نگار بکنیز گفت : برو بملا بگو خیلی دعای سبک نوشته اید دعای دیگر بهتر از این بنویسید ملاحسن با خود فکر کرد یقین، نگار دلش مرا میخواهد یک نامه دیگر به نگار فرستاد .
نگار سرنامه را را باز کرد ببیند ملاحسن چه نوشته است :
گدایم من گدایم گدای مست چشمان شمایم
نگار بکنیزش گفت قلم و دوات را حاضر کن کنیز قلم دوات را حاضر کرد، نگار یک نامه برای ملا نوشت :
گدای کرکبود نره میزه در این دنیا سه چیز ناتمیزه
یکی خروس ویکی خوک و دو روبا اینان همه هر سه گدای ریش میزه
زکات مس چشم مال عزیزه
تا این شعر را نگار برای ملاحسن گفت ، ملاحسن کتاب ها را جمع آوری کرد حرکت کرد حی کنان ونی کنان منزل به منزل، طی منازل سنگ علامت میزد و آمد تا رسید بمحل اردکان منزل عزیز ونامه نگار را دردست عزیز گذاشت ، عزیز نگاهی بملاحسن کرد وخندید یکی سر عزیز را زد وگفت حالا من نگار را دیدم ،حالا برویم بنده منزل نامزد مرا ببین چطور است .....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:58 PM  توسط شهراسری
|



















